حكيم ابوالقاسم فردوسى

955

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو بشنيد پير اين سخن شاد شد * از اندوه ديرينه آزاد شد هم انگه سوى خانه شد مرد پير * بياورد مردم سوى آبگير زمين را بآباد كردن گرفت * همه مرزها را سپردن گرفت ز همسايگان گاو و خر خواستند * همه دشت يك سر بياراستند خود و مرز داران بكوشيد سخت * بكشتند هر جاى چندى درخت چو يك برزن نيك آباد شد * دل هر ك ديد اندران شاد شد ازان جاى هر كس كه بگريختى * بمژگان همى خون فرو ريختى چو آگاهى آمد ز آباد جاى * هم از رنج اين پير سر كدخداى يكايك سوى ده نهادند روى * بهر برزن آباد كردند جوى همان مرغ و گاو و خر و گوسفند * يكايك برافزود بر كشتمند درختى بهر جاى هر كس بكشت * شد آن جاى ويران چو خرّم بهشت بسالى سديگر بياراست ده * بر آمد ز ورزش همه كام مه چو آمد بهنگام خرّم بهار * سوى دشت نخچير شد شهريار ابا موبدش نام او روز به * چو هر دو رسيدند نزديك ده نگه كرد فرخنده بهرام گور * جهان ديد پر كشتمند و ستور بر آورده زو كاخهاى بلند * همه راغ و هامون پر از گوسفند همه راغ آب و همه دشت جوى * همه ده پر از مردم خوب روى پراگنده بر كوه و دشتش بره * بهشتى شده بوم او يك سره بموبد چنين گفت كاى روز به * چه كردى كه ويران بد اين خوب ده پراگنده زو مردم و چار پاى * چه دادى كه آباد كردند جاى به دو گفت موبد كه از يك سخن * بپاى آمد اين شارستان كهن همان از يك انديشه آباد شد * دل شاه ايران ازين شاد شد مرا شاه فرمود كاين سبز جاى * بدينار گنج اندر آور بپاى بترسيدم از كردگار جهان * نكوهيدن از كهتران و مهان بديدم چو يك دل دو انديشه كرد * ز هر دو بر آورد ناگاه گرد همان چون بيك شهر دو كدخداى * بود بوم ايشان نماند بجاى برفتم بگفتم بپيران ده * كه اى مهتران بر شما نيست مه زنان كدخدايند و كودك همان * پرستار و مزدورتان اين زمان چو مهتر شدند آنك بودند كه * به خاك اندر آمد سر مرد مه بگفتار ويران شد اين پاك جاى * نكوهش ز من دور و ترس از خداى ازان پس بريشان ببخشود شاه * برفتم نمودم دگرگونه راه يكى با خرد پير كردم بپاى * سخن گوى و با دانش و رهنماى بكوشيد و ويرانى آباد كرد * دل زير دستان بدان شاد كرد چو مهتر يكى گشت شد راى راست * بيفزود خوبى و كژّى بكاست نهانى بديشان نمودم بدى * و زان پس گشادم در ايزدى سخن بهتر از گوهر نامدار * چو بر جايگه بر برندش به كار خرد شاه بايد زبان پهلوان * چو خواهى كه بىرنج ماند روان